مردم از دوری چه گویم من ز هجر

سلام به همه دوستان عزيزم كه اين مدت اومدن و منو شرمنده كردن خيلي ممنون كه منت گذاشتين رو چشام پا گذاشتين اگه بشه با اين مطلب سعي مي كنم از دلتون دربيارم خداكنه به دلتون بشينه:

هوا گرگ و ميش بود نم نم بارون گوشه لپاي دخترك رو نوازش ميداد از سرما نمي تونست رو پاش بنده بشه يه ساعتي ميشد كه دم در خونه منتظرش وايساده بود....

- زهرا بيا تو مادر سرما مي خوريا

- نه ماماني تا بابا نياد نميام تو

- ديگه دير وقت شده بود دخترك از سرما داشت مي لرزيد و كنارش اين بار مادر گريه كنون ....

- جون بابا بيا بريم تو بابا بياد ناراحت ميشه ببينه حرف منو گوش نداديا

دخترك از گوشه چشماي سياه و درشتش به مادرش نگاه كرد و تو اون بارون شديد اشك چشماش نمايان نمايان رو گونه هاش غلطيد و كنار لباش آروم گرفت.

رفت بالا و كنار بخاري كم سوي خونه كز كرد و سرش رو تو تنهايي زانوهاش گرفت و با اشكاش درد و دل كرد اما اونقدر دلش كوچيك بود كه صداش به گوش مادر مي رسيد...

- باباجون مگه نگفتي كه زود مياي ... مگه نگفتي دكتر فقط يه آمپول بزنه من بر مي گردم صبح تا  حالا دم خونه وايسادم يخ كردم نيومدي ... اگه بياي ديگه باهات حرف نمي زنم اصلا باهات قهرم ... و هق هق كنان كنار بخاري يواش يواش خوابش برد.

كمي بعد صداي مادر از اون طرف اتاق به گوش مي رسيد كه داشت گريه مي كرد... خدايا جالا چه طوري بهش بگم تو رو به دستاي قمر منير بني هاشم شفاش بده و ديگه گريه امونش رو بريد و خودش رو به درياي سجاده و تسبيج سپرد و همون جا خوابش برد.

- ماماني ... ماماني ... پاشو ديگه گشنمه

صداي زهرا كوچولو بود كه مادر رو از خواب بيدار كرد ساعت 9 شب بود و همه خونه به هم ريخته ... آخه فاطمه مادر زهرا چند روزي ميشه كه راحت نخوابيده بود.

چند روز ميشد كه بالا سر حاج احمد تا صبح بيدار بود و براي اينكه زهرا نفهمه اون رو فرستاده بودن خونه مادربزرگش اما اونقدر براي باباش بي تابي كرد كه مجبور شدن بيارنش خونه واسه همين فاطمه خانم از ديشب  تاحالا دل تو دلش نيست از حاجي هيچ خبري نداشت.

به هر زحمتي بود يه چيزي درست كرد و براي زهرا لقمه اي گرفت تا بخوره ... زهرا هم لقمه رو برداشت و راه افتاد به طرف بيرون ...

- كجا ميري مادر

- دارم ميرم دم در ببينم بابا مياد يا نه

- الهي قربونت برم بابات مياد ولي شايد دير وقت بياد دوست نداره دخترش دم در وايسه چون اصلا خوب نيست دختر دير وقت دم خونه وايسه زشته مادر

- خب آخه دلم خيلي براش گرفته اگه بابام امشب هم نياد من چي كار كنم؟

دخترك مثل يه گل پژمرده رفت و يه گوشه اتاق نمورشون نشست و لقمه اي كه مادر براش درست كرده بود كنار گذاشت و به يه گوشه اي زل زد.

فاطمه ديگه طاقت نياورد رفت جلو و دخترك زيباي خودش رو تو دامنش نشوند و اون موهاي صاف و مشكيش رو با پنجه هاش نوازش كرد ... دخترك كه دلم خيلي گرفته بود سرش رو به سينه مادر چسبوند و مثل ابر بهاري شروع به باريدن كرد...

همين موقع زنگ خونه رو زدن قبل از اينكه مادر از جاش بلند شه دخترك مثل يه تير از چله كمان در رفته باشه رفت و در رو باز كرد.

تو چارچوب در پدرش رو ديد كه هنوز داره سرفه مي كنه و تو يه چشم به هم زدن پريد بغل باباش كه الهي فدات شم هنوز سرماخوردگيت خوب نشده ... و عرقاي پيشوني بابا رو كه تو سرماي پاييزي رو پيشونيش نشسته بود با گوشه آستينش پاك كرد.

اون شب بازهم مامان تا صبح به خاطر سرفه هاي حاج  احمد نخوابيد اما دخترك مثل يه پرستوي خسته تو بغل باباش تا صبح خوابهاي خوب ديد ... اما هنوز نمي دونست كه بابا روزهاي آخر رو مي گذرونه

يا حق امام  حسن مجتبي عليه السلام پشتيبانتون

/ 95 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Wondermage Gallery

سلام دوست عزيز [گل] گالري عکس Wondermage با بيش از 1100 تصوير با کيفيت در 11 بخش مجزا شما را به ديدن اين تصاوير دعوت مي کند. اميدوارم از تصاوير خوشتان بيايد و ما را از نظراتتان محروم نکنيد. در صورت تمايل Wondermage را با نامي دلخواه که مفهوم گالري را برساند در صفحه خود لينک کرده و به ما اطلاع دهيد تا به عنوان تشکري کوچک متقابلا در دايرکتوري ما لينک شويد. به دوستانتان هم اطلاع دهيد، شايد اوقات خوبي را در گالري سپري کنند. اميدوارم موفق باشيد و از تصاوير لذت ببريد.

Wondermage Gallery

سلام دوست عزيز [گل] گالري عکس Wondermage با بيش از 1100 تصوير با کيفيت در 11 بخش مجزا شما را به ديدن اين تصاوير دعوت مي کند. اميدوارم از تصاوير خوشتان بيايد و ما را از نظراتتان محروم نکنيد. در صورت تمايل Wondermage را با نامي دلخواه که مفهوم گالري را برساند در صفحه خود لينک کرده و به ما اطلاع دهيد تا به عنوان تشکري کوچک متقابلا در دايرکتوري ما لينک شويد. به دوستانتان هم اطلاع دهيد، شايد اوقات خوبي را در گالري سپري کنند. اميدوارم موفق باشيد و از تصاوير لذت ببريد.

قلب اروند

http://ghalbearvand.parsiblog.com/1470547.htm http://www.cloob.com/profile/blog/one/username/havayebarani_2/logid/1309105 ادعاي افسر جنگ نرم بودن شان گوش فلک را کر کرده اما دنبالشان که مي روي فقط از تعصب هاي شان مي گويند. جنگ نرم است.تشریف بیاورید.

محمدجواد

سلام وبلاگ زیبا و پرباری داری شما رو لینک کردم لینک ما: اهل بیت علیهم السلام التماس دعا

محمد

سلام حاجی دلمون واست تنگ شده کی میای راستی ژاتون بهتر شده ببوس دخترای گلتو

محمد

سلام حاجی دلمون واست تنگ شده کی میای راستی ژاتون بهتر شده ببوس دخترای گلتو

محمد

سلام حاجی دلمون واست تنگ شده کی میای راستی ژاتون بهتر شده ببوس دخترای گلتو

ایمان

بیخیال بابا

گمنام

عالی بووود . به کوری وهابیت .. ونابودیشون به راهتون ادامه بدید ... کسی نیست به این وهابیت بگه باین کارها فقط خودتون رو داغون میکنید چون شیعیان بااین کارهایتان بیشتر عزمشان جزم میشود...[لبخند]

خدا کنه غافل از قلبهای شکسته و صورتهای خیس از اشک کودکان پدر از دست داده نشویم کودکانی که رنج بی پدری خیلی سنگین تر از شانه های نحیفشان بود ولی مردانه تحمل کردند و زینب گونه زخمهایشان را التام دادند نوازش نیکنیم اگر زخم هم نزنیم