قسمت چهارم خاطرات

     شب بود و همه جا رو چادر شب پوشونده بود و يه عالمه ستاره از تو سوراخ هاي چادر داشتن به بر و بچه ها چشمك مي زدن. خيلي دلم گرفته بود اصلا نمي دونستم چي كار كنم همه بچه ها داشتن با هم شوخي مي كردن و من يه گوشـــه داشتم براي خودم درد و دل مي كردم خيلي دلم مي خواست يكي برام روضه بخونه و من هاي هاي گريه كنم. ديگه نمي تونم اينجا بيكار بشينم و با خودم حرف بزنم واسه همين سرگذاشتم به بيابوناي دوكوهه اونهايي كه رفتن اونجا مي دونن من چي ميگم واقعا بيابوناي اونجا موقع جنگ بوي بهشت مي داد بوي عشق و بوي معرفت و هرچي كه شما فكر مي كنين و در يه كلام بوي خدا مي داد شايد منو تكفيرم كنين و نادونم بپندارين اما واقعا دوكوهه همه اين چيزايي كه ميگم داشت يعني در يه كلام واقعا يه تكه از بهشت بود.

    به هر حال من راهي شدم…. با خودم حرف مي زدم و گريه مي كردم و مي رفتم داشتم از ناراحتي قالب تهي مي كردم اونقدر حالم بد كه از فرط گريه به نفس نفس و هق هق افتاده بودم مثل بچه اي كه باباش دعواش كرده باشه و اون هم از همه جا بريده و حالا تنها شده..

      همين جور كه داشتم مي رفتم يه دفعه صدايي رو كه داشت بلند بلند گريه مي كرد رو شنيدم كه هي پشت سر هم مي گفت غلط كردم اشتباه كردم منو ببخش و همين طور اين كلمات رو پشت سر هم رديف مي كرد و هاي هاي ناله ميزد تعجب كردم گريه ام قطع شد و يواش يواش جلو رفتم. صدا از پشت تپه ها ميومد.. خيلي كنجكاو شدم كه ببينم صدا از طرف كيه و اصلا كسي كه داره گريه مي كنه اون هم با اين شدت كيه ..

       خودمو بالاي يكي از خاكريزا رسوندم و يواشكي نيگاه كردم. ديدم يه نفر اونجا تو يه گودال شبيه قبر خوابيده و داره مثل ابر بهاري گريه مي كنه خيلي تعجب كردم اول فكر كردم بسيجيه ديوونه شده و داره با خودش حرف مي زنه چند دقيقه وايسادم و گوش دادم و ديدم اون عاشقي كه من فكر مي كردم ديوونه است داره ميگه خدايا اگه گناهي كردم به خاطر نادوني من بوده نه به خاطر دشمني با تو .. اون اين حرفا رو ميزد و هاي هاي گريه مي كرد ..

       خيلي از خودم بدم اومد اون كجا بود و ما كجا بوديم واقعا از خودم شرم كردم گفتم ببين اين بسيجي باصفا از دوري خدا ناراحته و من از دوري بنده خدا راستشو بخواين ته دلم خيلي به خود فحش دادم گفتم آخه مرتيكه تو كي هستي اومدي توي اين فرشته هاي بهشتي چي دارم ميگم توي اين عاشقاي خدايي و داري همشون رو از قافله عشق دور مي كني ..

      از جام بلند شدم و برگشتم تو ساختمون گردانمون راستي راضي باشين اگه اسم كسي رو نميارم چون دوست ندارم دوستانم شناخته بشن خب شايد راضي نباشن ديگه .. خب بگذريم اومد تو جام گرفتم خوابيدم و هنوز چشمام روي هم نرفته بود كه صداي اذان صبح از خواب پروندم زودي دويدم و وضو گرفتم و رفتم سر جاي هميشگي خودم نشستم تا حاجي بياد…

      … و حاجي اومد داشتم پر در مياوردم خيلي دلم واسش تنگ شده بود آخرين باري كه ديدمش يه 24 ساعت قبل بود و تو همين مدت خيلي دلم واسش تنگ شد با همه احوال پرسي كرد و وقتي به من رسيد پاهاش قفل شدن و كنارم زمين گير شد و اولين چيزي كه پس از جواب سلامش به من گفت همون كلمه اي بود كه من عاشقش بودم .. داداشي چطوري ..

         تا اين كلمــه رو گفت قنــد تو دلم آب شد انگاري همه غصه هامو فراموش كردم ديگه نمي دونستم چي كار كنم داشتم بال در مياوردم زودي گفتم خيلي ممنون حاجي جون

ـ چه خبر شير مرد.

ـ سلامتي رهبر.

ـ ماشاء الله زود زبون گرفتي ها خوشم اومد.. بابا اي ولله خيلي باحالي .. يه خورشيد تو پادگان بود و ما نمي دونستيم.

ـ حاجي خواهش مي كنم شرمنده نفرمايين من كوچيك شما هستم.

     حاجي يه لبخند با معناي زد و اون وقت با يه ته لبخند زيبا برگشت گفت: خيلي هم اندازه اي و بعد دو تايي زديم زير خنده و من كه احساس مي كردم ديگه به حاجي خيلي نزديك شدم مثل يه گربه سرمو چسبوندم به بازوهاي قوي اونو كلي براي خودم صفا كردم؛ يه بوي ياس ملايم همه مشامم رو گرفته بود و احساس مي كردم الان تو بهشتم و سرمو گذاشتم به شاخه طوباي اونجا خيلي صفا كردم.

ـ خوابت نبره داداشي وضوت باطل بشه.

       اين صداي حاجي از جا پروندم كلي خجالت كشيدم سرمو انداختم پايين و از گرمي گونه هام فهميدم صورتم مثل لبو سرخ شده و حاجي كه اين قضيه رو فهميد دستي به سرم كشيد و با يه لبخند محبت آميز گفت: خوش به حال من كه سر يه عاشق خورده به پيرهنم و من كه از خجالت داشتم آب ميشدم يواشكي زير لب گفتم:

ـ حا حا حا جي تو تو تو رو خدا م م منو ببخشين.

ـ خواهش مي كنم شوخي كردم بابا مي خواستم يه كم با هم حال كنيم.

ـ دستتون درد نكنه راستشو بخواين شما كه نيستين يه دنيا درد دلمو پر مي كنه نمي دونم چي كار كنم.

ـ بابا تو هم كه باز رفتي تو خاكي داداشي اينجا همه دنبال آقا هستن و تو داري دنبال من ميگردي.

ـ آخه حاجي من كه هنوز رو پله اولم بايد از بندههاي مخلص شروع كنم تا بتونم به امام زمان (عج) متوسل بشم.

ـ يواش داداشي بيا پايين با هم بريم اين حرفا رو از كجا ياد گرفتي من كجا بنده مخلص كجا بابا تو كوچه بالايي دنبالش بگرد اشتباه اومدي آقا من ممدشونم.

ـ نه حاجي من درست اومدم اگه اشتباه بود تا الان خدا جلومو گرفته بود.

ـ ديدي گفتم اشتباه اومدي ما شيطون مسيرمون رو مشخص مي كنه تو خدا پس بيا داداشي دست از سر ما بردار كه از بس دست گذاشتن رو سرمون كچل شديم.

ـ در هر صورت من جهنم هم باشه با شما مي خوام برم.

بر محمد آل محمد صلوات … و اين صداي فردي بود كه بشارت اومدن روحاني پادگان رو مي داد كه اومده نماز جماعت رو شروع كنه

ادامه دارد

***************************************

/ 5 نظر / 13 بازدید
shamim

سلام....مخصوصا هيچی نميخوام بگم ولی خيلی مشتاق شنيدن بقيه خاطرات هستم.التماس دعای فراون.خدايا مارو لايق اقامون وشهادت در رکابش قرار بده.بفدای مولای غريبمون.يامولا علی ادرکنا بظهورالحجة

رها

سلام...صبح يه کامن گذاشتم گويا پاک شده! خب عيبی نداره!....راستی هرچند ديره ولی عيدتون مبارک!!....با اجازه خاطراتو تو آفلاين ميخونم.....آهان آهان! مگه قرار نبود قالب وبلاگتون عوض بشه؟ پس چی شد؟....يه داستان در مورده يه جانباز شيميايی تو آبينه نوشتم. خوشحال ميشم نظرتونو بدونم!...///التماس دعا//

رها

اين بسيجي باصفا از دوري خدا ناراحته و من از دوري بنده خدا ...........خوندم! چی بگم....خدايا خودت صفای دل اونارو ارزونی ماهم بکن!

رضا قدمي

( بنام تو ای آرام جان )..................بارالها چون کنی تعذيب من ؛بر عقوبت حق بود تاديب من ----- من ندارم تاب و طاقت بر عذاب ؛ بر محبان نارو باشد عقاب ----- گرچه از عصيان دلم پر خون بود ؛ عفو تو از جرم من افزون بود ----- ای خداوند رحيم و ای غفور ؛ من ز لطف و بخششت دارم غرور ----- پس مکن تاديب ما را بر عقاب ؛ ارزشی نبود بر اين مشت تراب .............. علی اقا سلام طاعات و عبادات قبول ...... زاد روز خجسته ی کريم اهل بيت ؛ اسوه ی صبر و پايداری ؛ حضرت امام حسن مجتبی عليه السلام را به همه ی پيروان راستين ان امام همام بويژه شما برادر بزرگوار شاد باش می گويم ....... راستی عزت زياد / التماس دعا

زينب(عطر نماز)

يا حق.... سلام.... انشاء الله که خداوند به فکر و قلم شما برکتی روز افزون دهد.... مشتاقانه چشم بره ادامه داستان هستم.... التماس دعا... يا علی