اي كاش بر نمي گشتم ... مگه نه!!؟

نور خورشيد بدجوري چشمامو مي زد ... نا نداشتم حتي دستامو بگيرم بالاي سرم كه نور نزنه تو چشمام ... از تشنگي داشتم هلاك ميشدم اما انگار تو برهوتم هرچي دنبال آب گشتم پيداش نكردم ... زبونم مثل چوب شده بود و گلوم مي سوخت از تشنگي آخ كه چقدر يه ليوان آب خنك مي چسبيد؛ حاضر بودم 100 هزار تومن بدم يه ليوان آب بگيرم و بخورم بدجوري تشنگي امونم رو بريده بود و عجيب داشت اذيتم مي كرد.
انگار يه نفر داشت كنار دستم صحبت مي كرد صدا رو نمي شناختم ولي مثل اينكه درباره من داشتن حرف مي زدن... يكيشون مي گفت: فكر نمي كنم اين بنده خدا ديگه برگرده اون يكي مي گفت: خدا نكنه جوونه هنوز توان داره استقامت كنه ماشاء الله كه بدنش هم قويه و از اين جور حرفا هر جور بود همه قوتم رو جمع كردم تو سينه م و يه ناله زدم...
انگار دنيا به هم ريخت يكي داد مي زد بدويين مثل اينكه برگشت اون يكي مي گفت ديدي گفتم كه بر مي گرده و هركسي يه چيزي مي گفت و خلاصه خيلي شلوغ پلوغ بود ... اما تو اين شلوغي يه صدا خيلي برام آشنا بود كه مي گفت چشماتو واكن جيگر تو كه اينقدر پشمك نبودي ... واكن اون بي صاحاب مونده رو بذار اون قيافه كج و كوله ت رو ببينيم خيلي زحمت كشيدم (خير سرم) اما نتونستم ... باورتون نميشه رگ فضوليم دو كيلومتر زده بود بالا ببينم اين مرتيكه كيه داره اينطوري حرف مي زنه ...
بگذريم خلاصه كلي بهم فشار اومد تا اينكه بالاخره تونستم چشمامو بازكنم اما چيزي كه ديدم اصلا باورم نميشد من تو بيمارستان بودم و همه دوستان و رفيقام دورم جمع بودن گفتم چه خبره اين چه وضعشه من چرا اينجام ... تا اين حرفا رو زدم همه از ته دل به ريشم خنديدن بابا ما رو بگو اومديم كدوم امامزاده شفا بگيريم؛ خودشم نمي دونه چه خبره بابا عامو ما رو هم تازه از زير تريلي با كاردك جمع كردن نمي دونيم چه خبره ... و همه با هم خنديدن ...
هرچي به اين كله پوكم فشار آوردم نفهميدم چي شده ولي از صحبت دوستام متوجه شدم يه 3 ماهي ميشه كه تو كومام و همه قطع اميد كرده بودن خيلي فكر كردم بدونم چي شده ولي آخرين صحنه اي كه يادم مياد تو هيات بودم شب شام غريبان ابي عبدالله عليه السلام ولي ديگه چيزي يادم نمياد ...
از بچه ها پرسيدم خداييش بگين چي شده ولي اونها كه انگار دارن يه چيزي رو قايم مي كنن فقط به هم نيگاه كردن و چند تا شونم داشتن درگوشي حرف مي زدن خلاصه سرتون رو درد نيارم بعد از كلي كنكاش فهميدم شب شام غريبان داشتم رفتني ميشدم كه نامردا نذاشتن ... اي كاش ميشد و حالا هم كه درخدمت شما هستم هنوز ريه هام درد مي كنه و قلبم به شدت مي سوزه نمي دونم چرا چون هنوز نگفتن كه چم بود...
درهر صورت اگه كسي چيزي فهميد به ما هم بگه ولي خداييش خيلي خوشحال شدم كه ديگه ما هم رفتني شديم اميدوارم دعا كنين كه ما هم بريم و راحت بشيم از اين دنياي بي معرفت
(البته به دور از همه اونهايي كه خاك پاشون هنوز گوشه چشمام رو جلا داده و منو شرمنده كردن) ..
تو اين مدت خيلي برام جالب بود انگار يه دو روزيه خواب بودم عجب حال و هوايي بود ... خيلي دوست دارم براي هميشه برم و ديگه برنگردم خدا كنه ... اي خدا يه روسياهم از اين دنيا برداري يه دونه است التماست مي كنم كه يه بار هم كه شده به حرف يه روسياه گوش بدي ...

17.gif

/ 75 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خود گم کرده

سلام؛ من اين متنو قبلا خوانده بودم و اگه اشتباه نکنم نظر هم داده بودم. ولی نميبينمش. نميدونم شايد اشتب کردم شايد يادم رفته شايد پرشين کپی نکرده نميدونم در ره حال خاطره منو بياد .... مياندازه.

محمود

داداش جون ! کوتاه بيا ! دم دستت کسی نداری که خاطرات سفرش رو مکنوب کرده باشه ؟ خاطرات خودت چی ؟ دستم به دامنت من که ديگه قيافه ام شبيه داستان و مصاحبه و گزارش عمره دانشجويی شده .. بعدشم چوب کاری کردن نداره ! من اگه بلد بودم بنويسم که حال و روزم اينجوری نمی شد ... آی.. کمک .. کمک ...

محمود

اينا که نوشتی يعنی چه ؟ شما خوبی ؟ زنده يی ؟ بابا يه داستان به من برسون اسمت توی تاريخ عمره داشجويی ثبت بشه بعد خداحافظی کن . من منتظرم ها ! هم اکنون نيازمند ياری سبزتان هستيم ....

کنيزان حضرت زهراء(س)

سلام به شما محب امام حسن مجتبی(علیه السلام).خسته نباشین. شهادت کریمه اهل بیت،حضرت فاطمه معصومه(سلام الله علیها) رو خدمت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و شما بزرگوار تسلیت میگیم. .............-:- يَــــافَــــاطِــــمَــــةالــــمَــــعــــصُــــومــــة(عَلَیهاالسَّلام) -:-............... ** من سفره داره، لطف خدایم ... زهرای ثانی،اخت الرضایم ** ** جان دادم و ندیدم ..... روی تو ای امیدم ..... رضا جان،رضا جان ** « اَللَّـهُــمَّ عَــجِّـل لِـوَلـِیـکَ الـفَـرَج » ::..:: التماس دعا ::..::

ali

سلام جالب بود موفق باشی به ما هم یه سری بزن مرسی قامت عشق صلا زد که سماع ابدیست جز پی قامت او رقص و هیاهو ی مکن

ali

سلام به روز شدم اگه خواستی یه سری بزن مرسی زنده گی با من کینه داشت من به زنده گی لبخند زدم

سلام داداش گلم

[گریه][گریه]

ناشناس

سلام .واستون آرزوي سلامتي دارم

عيسي

سلام داداش، من نميشناسمت، اولين بار ميام اينجا، ولي در حد خودم يه نصيحت ميكنم، من كوچيكتر از اين حرفام، داداش زندگي بزرگترين نعمتيه كه خدا به بنده اش ميده، پس كفر نعمت نكنيم، اينكه دنيا كثيفه كار خود ماست، اينكه دوست داريم بريم اون دنيا هم بحثش جداس، داداش اسياب به نوبت، داداش گلم من و شما و همه ي ادماي روي زمين براي زندگي كردن و كمك كردن اومديم و صد البته بايد هر روز زندگي رو شكر كنيم، افتخار شهادت با ارزوي مرگ فرق داره، داداشم ايشالا كه همه بتونيم حسيني باشيم و بتونيم و لياقت شهادت در راه حق و حقيقت رو داشته باشيم نه اينكه ارزوي مرگ و نيستي كنيم، ايشالا هميشه سلامت باشي، من زياد نت نميام و اين سايت هم اتفاقي اومدم، اگه خواستي پيام بدي ايميل بده داداش، زندگي خوش

حامد بالاوی متخلص به چاوش

فدای شما داداش گلم بشم علی جان سراغتو از بچه های هیات گرفتم خ شالی پایینتر از سلمان مراسم بود ولی گفتن علی جان نیومده ما در بس مخلصتیم هنوز صدای گرمت تو گوشمه کاش صاحب برسد بنده به زنجیر کند..... یه دوست قدیمی