صداي پاي خدا را شنيده اي!!؟

اين داستان به درخواست دوست عزيزم آقا محمود نوشته شده اميدوارم تا آخرش رو بخونين چون در غير اين صورت كسي كه ضرر مي كنه من نيستم


دخترك بيچاره خيلي حالش بد بود از بس كه گريه كرده بود داشت جون مي داد ... حرفاي اطرافيانش عجيب تر از حالش بود واقعا برام عجيب بود ...
- ببين دختره چه جوري مي خواد خود شيريني كنه براي مسئول فرهنگي ...!
- اي بابا هركي ركسانارو نشناسه فكر مي كنه عاشق خداست و آخر مذهبه ... و چند صداي نيش خند كه مثل پتك خورد تو سرم.
برام عجيب بود كه يه نفر حالش اينقدر بد باشه يه عده هم دورش جمع بشن و اين طوري صحبت كنم خودموني بگم يه كم قوه فضوليم گل كرد و برام جالب شد كه اين مطلب رو پيگيري كنم تا ببينم آخرش چي ميشه ...
آخ كه چقدر دلم لك زده بود براي يه فضولي گنده و جالب براي همين اون روز به همه بچه ها گفتم كارهاتون رو يه روز جلو بندازين و يه تلاش سه – چهار ساعته وحشتناك اين كار رو برام ميسر كرد.
حالا من مونده بودم و يه دنيا فضولي كه داشت منو مي كشت شايد باورتون نشه مساله اين دختره داشت داغونم مي كرد خيلي برام مهم بود كه بدونم چي شده و چرا اطرافيانش دارن اينطوري حرف مي زنن...!!؟
از همون لحظه ذره بين فضولي من رو دخترك بيچاره زوم كرد و مثل هر آدم فضولي بيشتر از همه مواظب كارهاش بودم ...
چادر سر كرده بود اما انگار تا حالا تو عمرش اسم چادر رو هم نشنيده بود و شايد چه جوري بگم اصلا نمي دونست چه طوري بايد نوشت چادر عجيب بود برام كه يه بار از روحاني كاروان پرسيده بود من چه جوري بايد نماز بخونم و چي كار بايد بكنم موقع نماز!!؟
حالا شما خودتون رو بذارين جاي من ... تو بهشت باشين و ببينين به قول خودتون يه نفر اومده و نماز نمي خونه !! واقعا برام عجيب بود آدم بياد مدينه و نماز بلد نباشه اين يعني چه ...؟!!
البته به كرامت اهل بيت عليهم السلام شك نداشتما از اين مطلب متعجب بودم كه اين بنده خدا اينجا چي كار مي كنه ...؟ چرا اومده؟ براي چي دعوتش كردن؟ اين همه آدم كه دوست دارن بيان و نتونستن ... چرا اين دختر با اين قيافه و سر وضعش ... آخه نمي دونين روز اول كه اومده بود آره حالا داره يادم مياد روز اول انگار اومده پيك نيك توي مثلا پارك جمشيديه تهران يه وضعي اومده بود كه ببخشينا انگار ... بگذريم.
ما آدما متاسفانه خيلي زود درباره آدما تصميم مي گيريم ولي واقعا مثل اين مي مونه كه شما برين عروسي لباس سياه بپوشين يا برين عزا لباس عروسي بپوشين واسه همين خيلي تعجب منو برانگيخت نمي دونم هرچي بود براي همه عجيب بود ...
درهر صورت اون شب كارم رو سبك كردم وقتي داشت مي رفت تو آسانسور گفتم: آبجي مي تونم يه چند دقيقه وقتتون رو بگيرم!!؟
- خواهش مي كنم ... بفرمايين
با چشماش داشت التماس مي كرد ازم كه اي كاش زودتر ازم دعوت مي كردي داشت خدا رو شكر مي كرد كه مي تونه براي يكي حرف بزنه يكي آدم حسابش كرده ...
هنوز نشسته بود كه گفت: مي دونم حتما مي خواي بپرسي منو چه به اين كارا ...
وقتي اين حرف رو زد انگار يه سال تو كارم جلو افتادم داشتم كلي صغرا – كبرا مي كردم چه جوري بهش بگم من هم كه حالا آمپر فضوليم به سقف رسيده بود با ولع تموم گفتم آره آره ...
ديگه به من فرصت نداد و گفت: پس تا آخرش گوش كنين و وسط حرفم نپرين بذارين همه حرفامو بزنم و درحالي كه تاييديه منو با تكون دادن سرم گرفت ديگه نتونست خودشو نگه داره زد زير گريه ...
مي دونين چيه شايد براتون عجيب باشه يه دختري كه مثل دختراي ... اومده بود اينجا يه دفعه حالش بد بشه و چادر سرش كنه و تازه بلد هم نيست چه جوري نماز بخونه و خيلي حرفاي ديگه ؛ اما اون طرف قضيه رو نمي دونين كه اگه براتون گفتم تا روز رفتنم خواهش مي كنم هيچي به كسي نگين و باز هم تاييديه منو با تكون دادن سرم گرفت و اين بار با اطمينان بيشتري گفت: من تك دختر يه خانواده بسيار مرفه هستم كه شايد باورتون نشه پول تو جيبي روزانه من 50 هزار تومنه ...!
اون روز تو دانشگاه يكي از بچه هاي كلاس كه خيلي ازش بدم مي اومد خيلي بي مقدمه گفت اسمت رو نوشتم بريم زيارت خونه خدا ... و من كه خيلي خنده م گرفته بود در كمال خونسردي بي توجهي گفتم باشه اشكالي نداره يه بار هم بيايم قبر خدا رو زيارت كنيم مگه چي ميشه...!؟
تازه به خودم هم مي گفتم مگه ميشه خدا اين همه آدم به قول خودشون خوب رو ول كنه بياد سراغ من ؟!!
اما در كمال ناباوري ديدم اسمم در اومده سرتون رو درد نيارم روز اول كه اومدم تو هتل سعي كردم با تيپي كه زدم سعي كردم توجه همه خدام رو به خودم جلب كنم و از قول خودم اين كار رو هم كردم ... اون روز تا دلتون بخواد تو شهر مدينه گشتم و تا تونستم خودنمايي كردم بدون اينكه فكر كنم كجا هستم.
اون شب با خستگي تموم رفتم كه بخوابم خسته خسته بودم چشمامو كه بستن ديدم منو انداختن تو آتيش و دارن مي سوزونن هرچي داد زدم كسي به دادم نرسيد خيلي ترسيده بودم نفس نفس مي زدم ... نفسم بالا نمي اومد ... خودم قشنگ احساس كردم دارم جون مي دم ... اما يه دفعه يه بوي عجيبي كل فضاي اونجا رو گرفت آتيشا خاموش شد و از ميون شعله هاي آتيش گل بود كه از توي خاكا بيرون مي زد يه دفعه تموم آتيش به گلستون تبديل شد.
به اينجا كه رسيد خيلي گريه كرد طوري كه به هق هق افتاد و تو گريه هاش يه دفعه برگشت و گفت: حاج آقا قول مي دي دعام كني اگه قول بدي من همه داستانم رو تعريف كنم و باز هم تكونهاي مكرر سر من بود كه قرارداد مونو امضا كرد...
حاجي شايد نتونم به راحتي بگم ولي بارها تو تهران با فاميل رفته بودم گشت و گذار و چه كارهايي كه نكرده بودم ... اي كاش اين اتفاق اينجا نمي افتاد اي كاش اين خواب رو تو ايران مي ديدم اي كاش خدا منو قبل از اينكه بياره مدينه تو ايران تكونم مي داد و مي آورد الان كه من خجالت زده حضرت زهرا سلام الله عليها شدم چه فايده داره و باز هم گريه راه صحبت كردنش رو گرفت.
بعد در حالي كه داشت اشكاي چشماشو پاك مي كرد گفت: حاجي ديدم وسط گلستون يه خانومي داره لنگون لنگون و خيلي به سختي خودش رو جلو مي كشه و مياد طرفم ... وقتي بهم رسيد از بوي عطر وجودش مست مست شدم همه دردام يادم رفت صورتش رو نمي ديدم ولي صداش رو مي شنيدم گوشه چادرش رو كنار زد يه لباس سفيد پوشيده بود كه قطرات تازه خون اونو كثيف كرده بود؛
درحالي كه صداش مي لرزيد گفت: ديدي با من چي كار كردي..!!؟ و دخترك بيچاره دوباره ضجه زد...
حال عجيبي داشت طوري كه منو هم تحت تاثير گذاشت اشكمو در آورد و يه چند دقيقه با هم گريه كرديم بعد يه جمله گفت كه خيلي منو تكون داد ...
حاجي مي دوني چرا اون روز حالم به هم خود و من كه ديگه داشتم از فضولي مي مردم با ولع تموم گفتم نه تو رو خدا برام بگو و بعد درحالي كه سعي مي كرد حرفش رو بخوره گفت: بگذريم در هر صورت اون شب تو خواب اون خانم مجلله به من گفت دخترم اينجا خونه منه دوست ندارم دخترم تو خونه من كار بد بكنه و همچنين اين دخترم رو با صلابت مي گفت كه تو دلم رو خالي كرد داشتم مي مردم اومد جلو و دستي به سرم كشيد و گفت ديگه نبينم فلان كارارو بكني و چيزي گفت كه فقط من مي دونستم و خداي خودم ...
دستاش بوي عجيبي مي داد و آهنگ صداش خيلي نافذ بود وقتي از خواب بيدار شدم همه وجودم عرق كرده بود اما صورتم بوي عطر دستاشو مي داد به اينجا كه رسيد ديگه نتونست ادامه بده و خداحافظي نكرده رفت و ديگه نديدمش ...
هنوز كه هنوزه نمي دونم چي ديده بود كه حالش بد شده بود اما خب من اون روز خودم مي شنيدم كه هي صدا مي زد يا فاطمه مادرجون منو تنها نذار خواهش مي كنم و گريه مي كرد و مي لرزيد...
بعدها فهميدم اسم اون دختر ركسانا نبوده اسمش زينب السادات بوده كه به خاطر كلاس اسمش رو گذاشته بود ركسانا ...






/ 79 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خليلی

سلام خیلی جالب بود مرسی همیشه شاد باشی دوستی مثل ابریست که دائم در طلاطم است اگه غصه دار با شد می گرید اگه مغرور شود می غرد اگه شاد باشد به ما سر می زند اگه شادی من به روزم بیا تا شادیت را تقسیم کنیم موفق باشی

salam jaleb bood- ya fatemeh daste hamamon ro begir

منتظران ظهور

السلام عليک يا اباصالح المهدی .. سلام داداش ... آپ هستم ... يا حق ... اللهم عجل لوليک الفرج

زائر بقيع

سلام ولادت حضرت علی اکبر رو به شما عزیزان تبریک وتهنیت عرض می کنم انشاالله در این شبهای عزیز و مبارک زندگی به کامتان باشد مارو از دعای خیر تون بی نصیب نفرمایید امام حسن مجتبی پشت وپناه تون

حميد رضا

عکسی از خطاتی اسم خضرت علی ندارين

مهدی

با سلام وخسته نباشید اربعین سرور شهیدان حضرت امام حسین(ع) را به شما تسلیت می گویم . امام حسن مجتبی عليه السلام می فرمايد: فرمود: همانا مردم اسير و بنده دنيا و اموال آن هستند، و دين را وسيله رسيدن به اءهداف خود قرار داده اند و به هر نوعى كه زندگى آن ها تاءمين شود حركت مى كنند. بنابر اين هنگامى كه در بوته آزمايش در آيند، دين داران اندك خواهند شد. از اينکه شما نيز از غريب مدينه تبليغ می کنيد خيلی خوشحالم انشاالله خود حضرت دست همه مارو بگيره يا علی

[گل][گل]

مریم پناهی

با تشکر از داستان زیبایی که نوشتید انشائ الله که خداوند همیشه حافظ شما باشه ما را هم از دعای خیرتون محروم نکنید منم یادگار یه بسیجی مخلصم یا علی التماس دعا

یادگار

سلام من هنوز منتظر پیام شما هستم یا علی