قسمت ششم خاطرات

صبح روز بعـد يه كمي احسـاس سبكي مي كردم، اما سنگيني نگاه اطرافيان كاري باهام كرده بود كه انگار دارم به كفشاي آهني روي يه صفحه آهن ربايي راه مي رم. وقتي يه قدم بر مي داشتم اصلا دوست نداشتم عمرم به قدم دوم برسه. هركي از كنارم رد مي شد با يه لحن خيلي ملتماسه اي مي گفت برادر التماس دعا داريم.

اين حرفا خيلي منو از خودم بيزار مي كرد و دوست داشتم زمين دهن باز كنه و منو يه دفعه قورت بده. خيلي خجالت مي كشيدم، شده بودم انگشت نماي دوكوهه. باور كنين حتي ديوارها داشتن با من حرف مي زدن...

همين طوري كه داشتم مي رفتم رسيدم جلوي دفتر فرماندهي .... نمي دونستم من اونجا چي كار مي كنم، اصلا چه جوري شد من اومدم اينجا و هزار تا سئوال ديگه باورتون نميشه مي خواستم برگردم؛ اما انگار پاهامو با سيمان چسبوندن به زمين؛ دو تا پاهام انگار مال من نبودن.. خيلي تلاش كردم تا بتـونم خودمو از جلوي اون در بكنـم وجـدا بشـيم.

تو همين حال و هوا بودم كه يه دفعه گرمي يه دست آشنا رو روي شونه هام احساس كردم و اون صداي دلنشين هميشگي ... آره درست حدس زدين حاجي بود كه منو از توي چاه تنهايي نجات داد، انگار كه همه دنيا رو به من دادن و همه غصه ها و دردهام تموم شده. احساس عجيبي داشتم خيلي راحت تر از چند دقيقه پيش بودم.

ـ بفرما تو شير دل.

مي خواستم برم جلو و حاجي رو تو آغوش بگيرم كه ديدم دستاشو جلو آورد و گفت: اگه از جـات تكون بخوري بلنـد داد ميزنم بچـه ها بيـاين اين عـاشقه اومـده تو اتـاق من بعد خودت مي دوني يه لشكر گشنه عشق مي ريزن سرت و ...

پريدم وسط حرفاي حاجي، فيتله قدرتم رو پايين كشيدم و با صدايي كه به زور از لابه لاي تاراي صوتي حنجرم بيرون ميومد گفتم: حاجي من نوكرتم تو رو خدا شما ديگه شروع نكنين.. و بعد درحالي كه خيلي خجالت زده بودم يواش در اتاق رو باز كردم...

ـ واي خدا حاجي اينجا اتاق فرماندهيه يا عكاسي.

و لبخند تلخ حاجي كه هزار تا حرف داشت منو به خودم آورد كه فضولي موقوف؛ مثل آدمايي كه انگار اصلا حرف نزدم ساكت شدم و خيره شدم به عكس ها.

نمي دونم چقدر گذشت كه يه دفعه صداي خسته و پر از غصه حاجي رو شنيدم كه مثل يه كوله پر از كنسرو ماهي محكم خورد تو سرم...

ـ داداشي اون عكس رو مي بيني همسن تو بود اما خداوكيلي خيلي مرد بود.... خيلي .... مثل شير از توي خاكريزا ميومد بيرون و با آر. پي. جي يه خال خوشگل مي ذاشت وسط تانكاي دشمن، پسر انگار مادرزاد آر پي جي زن به دنيا اومده.

ـ حاجي الان كجاست.

يه دفعه ديدم حاجي شيكست... خرد شد... من كه حرف بدي نزده بودم ولي نمي دونم چرا حاجي درهم رفت... خيلي از خودم بدم اومد و هي داشتم به خودم دري وري مي گفتم که چرا اين سئوال رو كردم ... صداي حاجي دوباره منو به خودش آورد، يه نقسي از ته دل با يه كوه افسوس كشيد و گفت: توي دستم پرپر شـد...

حــــالا حاجي روشـو ازمن برگردونده بود!! و من فقــــط مي ديدم كه شونه هـاش داره تكـون مي خوره.... احساس كردم اگه تنهاش بذارم بهتره بلند شدم برم بيرون .... صداي لرزون حاجي درحالي كه سعي مي كرد گريه اش رو بپوشونه منو سرجام ميخكوب كرد.

ـ كجا ميري بشين مي خوام يه كم درد و دل كنم مدتيه دلم خالي نشده.

و حاجي شروع كرد....

/ 35 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابوالفضل

با عرض سلام و احترام: هميشه خواندن و ياد آوری خاطرات آن سبکبالان عاشق ، حس غريبی را در درونم بر می انگيزد...غريب ولی آشنا...درست به مانند شما که اولين بار است که توفيق رويت هنر نمايی قلم شما نصيبم شده است...اگر توفيق و رخصتی باشد ، کماکان مزاحم خواهم بود.

golroo

آقاي علي سلام حالتون چطوره ؟ مادر بهتر شدن ؟ زينب عزيز چطورن ؟ راستشو بخوايد من اصلا نمي دونم مشکل ياهو چيه اصلا نمي فهمم چرا بايد اينگور شده باشين يا شده باشم ... خيلي دلم مي خواد باهاتون آشنا شم به عنوان نويسنده اين نوشته هاي پاک و روحاني دوست دارم شخصيت شما رو بشناسم ... در ضمن يه خواهشي داشتم مي خواستم ازتون بخوام که پيش امام حسن مجتبي ضمانت منو بکنيد آخه شنيدم آقا خيلي بزرگوارن و حاجت همه رو مي دن پس براي من حتما حتما دعا کنيد شايد ... * دختر کوچکتون گلرو *

رضا

سلام.....سلام....سلام..... صدام به دام افتاد.شيطانی که جهان را به مرگ تهديد می کرد به دام افتاد.اين عاقبت تمام ديکتاتور هاست.پايان صدام بر همه زخم داران دفاع مقدس از کيان ايران بزرگ و همه انسانهای آزاده مبارک باد.

باولايت زنده ايم

مى‏خواهم تو را توصيف كنم اما ندايى از درون به من مى‏گويد كه لايق وصف تو نيستم مى‏خواهم از تو بگويم اما بغض گلويم را مى‏فشارد و به من مى‏فهماند كه زبان عاجز از گفتن نام اوست ...ادامه را ميتوانيد در وبلاگ حقير مطالعه نماييد.

برادر زاده عموش

سلام..... خیلی امشب حالم گرفته بود... با صدای وبلاگتون کلی حال کردم... اجرکم عند الله

رها

اووووووووووووه کلی خوشحال شدم زير پاتو نگاه کردين!...ممنون که به آبينه صفا دادين!.......در مورده اون مسئله هم زياد بهش فکر نکنيد!!!!!!!

ابوالفضل

با عرض سلام مجدد: از لطف و بنده نوازی شما بی نهايت سپاسگذارم.اگر توفيق داشته باشم خوشحال می شوم که در رکابتان قرار داشته باشم.موفق باشيد.

محسن«دردهاي تنهايي»

سلام.......ازهمياري شما با وبلاگ هياهو متشكرم.....با ما باشيد.........http://hayahoypersian.persianblog.ir/...........لينک وبلاگ شما در هياهو قرار گرفت...ما را فراموش نکنيد.....محسن

سید محمد انجوی

سلام علی جان . من هميشه يه سری اينجا می زنم . اما ممکنه پيام نذارم . خدا مادرت و همه مرضا رو شفا بده . خيلی چاکريم . شرمنده .