سلام به دوستان گلم

قبل از اينکه مطلب رو قرار بدم اومدم بگم يه چند روزی درسته دير شده و درسته که جواب دوستان گلم رو ندادم ولی قول ميدم در اولين فرصت به خاکبوسی  وبلاگهايی بيام که صاحبانشون منو قابل دونستن و پيام گذاشتن برام. 

قسمت چهارم و آخر چشم اميد

چند ساعتي بود كه من از سيد پذيرايي مي‌كردم و چون اون نمي‌تونست از تخت بياد پايين همه كارش با من بود

… كم كم كوه خورشيد رو قورت داد و ماه رو از تو كوله پشتي در آورد و بذر ستاره‌ها رو ريخت تو آسمون تيره و تاريك تا آسمون پر بشه از چشمك …

اون شب خيلي خسته بودم و همه اش زير لب اين پرستاراها رو دعا مي‌كردم خداييش خيلي كارشون سخت بود… واقعا وقتي الان فكرش رو مي‌كنم مي‌بينم خيلي بنده خداها سختي مي‌كشيدن … دستشون درد نكنه اميدوارم يه روز بتونم از خجالتشون در بيام.

خب بگذريم از تو اتاق سيد در نيايم كه برگشتن تو اون خيلي سخته هزار تا خوان و نگهبان داره …

كنار تختش نشسته بودم و داشتم به چهره منورش كه با ابروهاي پيوسته‌ش خيلي جذاب شده بود نيگاه مي‌كردم؛ همين طور بهش خيره شده بودم و باد خنكي كه از پنجره مي‌وزيد صورت رو نوازش مي‌داد؛ كم كم پلكام به اندازه يه دنيا خستگي سنگين شد و روي هم رفت.

نمي‌دونم چند ساعت بود كه خوابم برده بود يه دفعه احساس كردم تخت سيد بدجوري تكون مي‌خوره از خواب پريدم و ديدم داره تلاش مي‌كنه از تخت بياد پايين از جام پريدم و گفتم: آقا سيد كجا؟؟!

- هيچي يه كاري دارم بايد انجام بدم. (حقيقتش اول فكر كردم داره مي‌ره شهرك انديشه “ببخشين دستشويي”) واسه همين گفتم: خب بذار كمكت كنم.

- نه ممنون … خودم ميرم.

- خب بذار تا دم دستشويي برسونمت لااقل.

- آخه … چيزه … مزاحمت ميشم داداشي …

- اين حرفا چيه … شما مراحمين … بركتين … و درحالي كه لبخند مي‌زدم گفتم: خودتون كه هيچ اما سيادتتون منو بيچاره كرده…

- ببين چقدر بدم از من تعريف نكني … تو هم نصف شبي وقت گير آوردي‌ها.

- خب ديگه قرار نيست كه هميشه شما زرنگ باشين.

- باشه تو زرنگ خان اگه اجازه بدين ما بريم تا … و به تلاش خودش براي پايين اومدن از تخت ادامه داد.

رفتم اون طرف تخت و بهش كمك كردم تا از تخت بياد پايين و تا دم دستشويي رسوندمش و گفتم: آقا اگه زياد طول مي‌كشه من يه سرويس برم و بيام.

و سيد از لابلاي در نيمه باز دستشويي فقط صداي خنده‌اش رو برام فرستاد كه يعني قشنگ بود.

چند دقيقه بعد ديدم صدام كرد رفتم و بهش كمك كردم تا از دستشويي بياد بيرون و رو تختش خوابوندمش و مثل يه بچه خوب كنار تختش چشمامو بستم و خوابيدم…

نمي‌دونم چند مدتي بود خوابيده بودم كه صداهاي آشنايي بيدارم كرد… گفتم شايد صبح شده دارن اذان ميگن … همون طور كه چشمام بسته بود خوب دقت كردم ديدم صدا خيلي آشناتر از صداي اذانه… خوب گوش دادم صداي سيد بود كه با يه نمه بغض قاطي شده بود و چنان سوزناك بود كه جيگر آدم رو آتيش ميزد.

اولش مي‌خواستم يه دفعه چشمامو باز كنم ولي انگار يه نفر به من گفت نه ديوونه يواشكي نيگاه كن و من هم يواشكي چشمامو باز كردم و زير چشمي نيگاه كردم و ديدم چنان صورت قشنگش رو اشك پوشونده انگار يه پس گرفتي زديش …

تازه فهميدم كه چقدر از خدا دورم و بيچاره و خيلي آهسته و طوري كه سيد متوجه نشه صورتم رو ازش قايم كردم و يواش يواش اشك ريختم طوري كه حتي صداي ناله دلم رو چشمام هم نشنيدم و صداي پاي اشكهامو لبم احساس نمي‌كرد.

چند روز و شب همين طوري گذشت و سيد روز به روز بهتر ميشد تا اينكه يه روز ديدم خود رئيس بيمارستان اومد تو اتاق و رو كرد به‌من و گفت: دوست عزيز شما ديگه نمي‌تونين تو اين اتاق بمونين!!

شوكه شدم و يه جورايي گريه‌ام گرفته بود و درحالي كه مي‌كوشيدم جلوي گريه خودمو بگيرم گفتم: مگه من چي كار كردم آقاي دكتر كه ديگه نمي‌تونم بمونم…

و دكتر كه ديد كلكش گرفته خيلي جدي و بدون هيچ گونه عكس العمل مشكوك كننده‌اي گفت: براي اينكه ديگه آقا سيد هم نمي‌تونه بمونه…

و من هم كه انگار به جاي دو زاريم سيني بود و دير متوجه مي‌شدم گفتم: آقا سيد ديگه چرا؟؟!

و دكتر درحالي كه ديگه نمي‌‌تونست جلوي خودش رو بگيره زد زير خنده و گفت: آخه ايشون ديگه مرخص شدن و مي‌تونن برن خونه…

اين حرف دكتر خيلي منو خوشحال كرد، نمي‌دونستم دارم چي كار مي‌كنم و پريدم بغلش و كلي بوسه بارانش كردم…

اون روز منو سيد بعد از حدود 2ماه كه تو بيمارستان بوديم بالاخره آفتاب و پياده ‌روهاي خيابون رو ديديم…

پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان

البته داستانهای من و سيد ادامه داره که سعی می‌کنم از اين به بعد اگه بتونم هر کدومش رو تو يه قسمت تموم کنم تا موقع شهادتش ...17.gif17.gif17.gif17.gif17.gif17.gif

يا حق امام حسن مجتبی عليه السلام پشتيبانتون

/ 53 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابا عظیمی

سلام.. ضمن تشکر از حضور سبز شما..به اطلاع میرسانم....سايت ساحل ارامش اپديت شده و اهنگ سايت هم عوض شده ..منتظر نوشته ای قشنگ شما هستم تا هم چنان سايت نور باران شود.....هرگز نميرد انکه دلش زنده شد به عشق....ثبت است در جريده عالم دوام ما.....

goldoone

سلام بهم سر ميزنی اپ کردم

حاج حميد

سلام علی آقا. چطوری برادر عزيزم؟‌ از اينکه محبت فرموديد و سر زديد و با نوشته هاتون بنده نوازی فرموديد صميمانه تشکر و قدر دانی می کنم. باز هم منتظر حضور گرم و مهربون شما هستم. خدا نگهدآر و التماس دعا

مشكات

سلام.....خيلي وقت بود كه بهتون سر نزده بودم.....انشاالله بعدا مطلبتون رو مي خونم...يا علي

aminmoj

با ما قهر کردی بدجور ...

خادم مهدي(مهدي فاطمه سلام)

سلام بر مهدي ، عطر خوش زندگي/ سلام برمنتظران امام زمان (عج)/ اي دل افسرده از هجران مهدي غم مخور/ عاقبت از بهرقلب خسته تسكين ميرسد/ منتظر شما هستيم /التماس دعا

خيبرشکن

سلام بر حضرت علی ... ميگم اقا تموم شد کار منزل ؟ .. ما تلفون خونمون هم سالمه ها ... بعد هم ماه مبارک يادن نره دعامون کنی .. ياعلی

sade

خيز تا با رمضان همدم ومأنوس شويم/ كه بود ماه دعا ‚ ماه خلوص اعمال // شب قدرش شب مهماني حق در ملكوت/ سفره گسترده ملائك همه در استقبال //...... التماس دعا و ....الهم عجل لوليك الفرج

بابا عظیمی

حلول ماه مبارك رمضان و بهار قرآن بر تمامي مسلمانان جهان مبارك باد...رمضان ماه خدا...ماه استجابت دعا...ماه بخشش..ماه خود سازي..ماه مهرباني ها..ماه عاشق ماندن به معبود..وماه مستحكم تر نمودن دوستي ها......همه با هم بسوي خدا برويم.......التماس دعا

عطر نماز

يا حق... سلام عليكم... ماشا الله سايتون سنگين شده... سري به ما نمي زنيد... من كماكان داستانهاتون رو دنبال مي كنم اما مي دونيد كه زياد اهل كامنت گذاشتن نيستم... حالا هم اومدم حلول ماه مبارك رمضان ماه عاشقي كردن و بندگي كردن رو به شما تبريك بگم... راستي چه خبر از باباي من؟؟؟؟؟؟... التماس دعا... يا علي