ولادت ســه اسـوه کــامـل اسـت

حسين و سجاد و ابوفاضل است

ميلاد سه گل گلزار حضرت زهرا سلام الله عليها مبارکتان باد

دوستان عزيز و ارجمندم که لطف می کنين برام پيام می‌ذارين حقير مدتی است که به علت بنايی و عملگی بيشتر فکرم به آجر و نيمه و چارک و از اين طور چيزاست ببخشين که نمی‌تونم به خاکبوسی وبلاگ‌های شما سر بزنم اميدوارم بتونم تا اوايل مهر از خجالتتون دربيام الان هم يه نيم ساعتی اومدم اين رو بگم و برم

قسمت سوم چشم اميد

فردا صبح اول وقت رفتم اتاق رئيس تا اگه ميشه اجازه بده من پيش سيد بمونم تا ايشون هم مرخص بشه …

يه بسم الله گرفتم و رفتم تو دفتر رئيس بيمارستان …

ـ سلام

ـ سلام علكيم و رحمة الله بفرمايين برادر

ـ خيلي ممنون حاج آقا

ـ من كه حاجي نشدم هنوز اما اميدوارم يه روز حاجي بشم البته با دعاي خير شما.

اين حرف دلمو يه كم براي راحت صحبت كردن باهاش آروم كرد و يه نفسي تو سينه انداختم و انگاري دستاي خجالتي كه تا چند دقيقه پيش گلومو فشار مي داد و داشت خفه ام مي كرد راه نفسمو باز كرد و مثل آدمي كه انگار از يه مرگ حتمي نجات پيدا كرده باشه يه كارخونه قند تو دلم آب شد.

ـ دكترجان ببخشيد اومدم يه خواهشي ازتون كنم كه اميدوارم رومو زمين نندازين.

ـ اگه قانوني باشه و راحت مطمئن باش خجالت زدت نمي‌شم قول ميدم.

ـ حقيقتش من بيمار … (حرفمو قطع كرد و ابرواشو بالا انداخت و گفت:)

ـ نفرمايين بيمار بگين پرستوي زخمي …

ـ خواهش مي‌كنم شما لطف دارين ؛ حالا هرچي شما مي‌فرمايين ولي اصل مطلب اينه كه من يكي از دوستانم در اتاق شماره 75 بستريه اومدم اگه شما اجازه بدين تا موقعي كه ايشون مرخص بشن من كنارشون باشم

ـ ولله چي بگم ؛ بايد يه كم فكر كنم ، اجازه فكر كردن رو به من ميدين؟!

ـ خواهش مي‌كنم اين حرفا چيه جناب دكتر ( و اين جناب دكتر رو چنان محكم گفتم تا دلش برام بسوزه و قبول كنه)

يه لبخندي گوشه لباش نشست و گفت: شما بفرمايين قول ميدم تا اونجا كه بتونم كمكتون كنم.

خيلي خوشحال شدم و از اتاق بيرون اومدم.

به اتاق برگشتم و ديدم سيد داره قرآن مي‌خونه … يه سلام آبدار كردم و ايشون هم با تمام وجود حوابي داد كه به قول بچه ها عش كردم…

ـ چه خبره داداشي خيلي خوشحالي؟؟

ـ هيچي سيد جوون يه كاري كردم اگه بشه چي ميشه!

ـ چيكار؟؟

ـ هيچي بذار به نتيجه برسه خودتون متوجه مي‌شين.

ـ باز گانگستربازي در آوردي ! اين دفعه كجا رو به هم ريختي بابا!؟

ـ يه دل رو به هم ريختم .

ـ نه بابا يعني تو اين سن و سال عاشق شدي؟؟ و بعد درحالي كه بلند بلند داشت مي‌خندين و ادامه داد بابا دست ما رو هم بگير ما فقير بيچاره‌ها هنوز يارتانقلي هستيم (البته منظور از يازتان قلي يعني مجرد)

من هم كه خودتون مي‌دونين اصلا از تو زبون كم نمي‌آوردم خيلي با ادبانه گفتم : حاجي ما هنوز بايد بيايم تو مهد كودك همسريابي و شربازي شما درس ياد بگيريم كو حالا تا ديپلم و ليسانس و دكترا و فوت تخصص كه شما همه رو درس مي‌دين.

و سيد كه اصلا فكر چنين جوابي رو نمي‌كرد يه دستي پشت سرش كشيد و گفت: نه بابا تو هم خوب زبون بلدي‌ها … حالا موسسه زبان شما كج هست؟! و يه خنده ريز لباشون مزين كرد.

ـ ما كه موسسه نداريم ولي يه كله پاچه فروشي داريم كه توش زبون هم مي‌فروشن.

ـ نه بابا ترشي نخوري يه چيزي مي‌شيا.

ـ حاجي ببخشينا ولي فكر كنم شما ترشي هم بخورين هيچ اثري نداشته باشه روتون چون خيلي تيزين…

ـ نه ديگه موتورم اومد پايين بچه‌ها مي‌گفتن كه خيلي زبون شيريني داري من باورم نمي‌شد.

ـ و من كه اين جور موقع‌ها جدا كم مي‌آوردم گفتم: آقا سيد جون مادرتون يه وقت ناراحت نشينا مي‌خواستم يه لبخندي بزنين؛ دلم واسه خنده‌هاتون تنگ شده بود خداوكيلي

ـ نه بابا اين حرفا چيه كلي هم كيف كردم مدتي بود …

صداي در كه روي پاشنه به كلي ناله چرخيد حرفش رو نيمه كاره گذاشت و چهره رئيس بيمارستان كه با يه برگه اومد تو منو به برزخ هزار تا سئوال فرستاد.

ـ خب بسيجي جوون براي موندنت كنار آقا سيد يه شرط بيشتر وجود نداره كه دوست دارم انجامش بدي…

و من كه كلي ذوق زده شده بودم گفتم: هر شرطي باشه قبول مي‌كنم فقط شما اجازه بدين .

ـ نه اولش بايد قول بدي كه شرط منو عمليش كني بعد.

ـ چشم دكتر جان شما اجازه بدين بقيه‌اش با من … حالا شرطتون چي هست.

ـ هيچي هر روز صبح موقع كمك كردن به آقا سيد گل ما رو هم دعا كني.

من درحالي كه شده بودم مثل لبو سرخ سرخ گفتم: اگه قابل باشم چشم بهتون قول ميدم.

رئيس بيمارستان با يه لبخند رضايت از اتاق خارج شد… و سيد درحالي كه متعجب داشت نيگاهم مي‌كرد گفت: قضيه چي بود.

ـ هيچي اين يه راز ميون من و دكتره.

ـ بابا راز… ما ديگه نامحرميم.

ـ اوا خدا مرگم بده پس بذارين يه چادري چيزي سرم كنم …

ـ‌ سيد تا اين حالت منو ديد زد زير خنده و گفت: حاج خانوم هم بودي و ما نمي‌دونستيم.

و بعد دوتايي زديم زير خنده حالا نخند و كي بخند…

ادامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دارد

يا حق امام حسن مجتبی عليه السلام پشتيبانتون

/ 55 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
shamim

سلام عيد شماهم مبارک ماکههميشه منتظر ادامش هستيم زيبا مينويسی دلت پر از زيبايی وصال باد و دستهايت هميشه پراز عطر اقاقيها التماس دعا اللهم عجل لوليک الفرج بفدای مولای غريبمون يامولا علی ادرکنا بظهورالحجة

منتظرالمهدی

بسم رب المهدی ... سلام برادر خوبم ... اعياد شعبانيه بر شما هم مبارک باشه ... کمکی چيزی اگه خواستيد خبرمون کنيد ها ... آجر که بلديم بالا بندازيم جناب استاد!!!!! خیلی مخلصیم ... التماس دعا ... و ياعلی.

محمد/ماری

سلام . يه کمی دير اومدم ؛ شرمنده . اعياد رو با تاخير بهتون تبريک ميگم . دعای خيرتون رو برای ما هم داشته باشيد .... زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ....../ ماری

محمدامین

سلام دوست عزيز ؛ يه مدت نبودم نتونستم خدمت برسم ؛ اومدم هم اعياد شعبانيه رو و هم هفته دفاع مقدس رو خدمتتون تبريک بگم و هم به اطلاعتون برسونم که وبلاگ به روز شده اگه دوست داشتيد يه سر بزنيد؛ التماس دعا ؛ يا علی

محمدمهدي

بنام خدا...سلام عليکم ** ميلاد باسعادت امام حسين (ع)و حضرت عباس(ع)و امام سجاد(ع)را خدمت شما تبريك مي گويم.....از مطالب وبلاگتون لذت بردم با تشکر فراوان از شما....وبلاگم را به وبلاگ پر محتوای شما لینک دادم....اگر شما هم خواستید به ما لينک بده..... ضمنا اگه خواستی اين تبليغ بالای وبلاگ حذف بشه بگو برنامشو بدم يا علی ***التماس دعا

عليرضا

سلام برادر. خيلی مخلصيم. نمی خواهيد به روز کنيد. ضمنا برای سلامتی و تعجيل در ظهور آقا امام زمان (عج) و بعدش هم اين حقير دعا فراموش نشود. عاجزانه ملتمس دعا هستم. اللهم عجل لوليک الفرج. ياعلی، التماس دعا.

فائزه

سلام علی اقا.وب با صفايی داريد.حال وهوای جبهه را برامون زنده ميکنه. ميلاد امام زمان <عج> هم مبارک. شما رو بخدا بروز کنيد. التماس دعا يا مهدی

م ی ث م

زياد مينويسی بخوام اين رو بخونم که کور ميشم

كوچه هاي دل

سلام / شما اگه وقت كني چقدر مي نويسي ؟!!! جالب بود / به كوچه هاي دل هم سري بزن البته هر وقت بنائي تموم شد منم خودم در گير تعميرات خونه هستم

حسن

بسمه تعالي.....سلام عليكم خدمت تمامي دوستان.......اگر بار گران بوديم رفتيم .... ديگه بانگ رحيل بصدا در آمد و بنده حقير بايد بار سفر بر بندم ملتمس دعاي شما هستم...سعي مي كنم در اولين فرصتي كه داشتم برگردم........من در وبلاگم يك آرشيو موضوعي كه ما حصل تلاش بنده حقير در تابستون است قرار دادم خوشحال مي شم نظراتتونو در باره آن مطالب بدونم.......يا حسن مجتبي ادركني.....اللهم عجل لوليك الفرج