پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥
مردم از دوری چه گویم من ز هجر

سلام به همه دوستان عزيزم كه اين مدت اومدن و منو شرمنده كردن خيلي ممنون كه منت گذاشتين رو چشام پا گذاشتين اگه بشه با اين مطلب سعي مي كنم از دلتون دربيارم خداكنه به دلتون بشينه:

هوا گرگ و ميش بود نم نم بارون گوشه لپاي دخترك رو نوازش ميداد از سرما نمي تونست رو پاش بنده بشه يه ساعتي ميشد كه دم در خونه منتظرش وايساده بود....

- زهرا بيا تو مادر سرما مي خوريا

- نه ماماني تا بابا نياد نميام تو

- ديگه دير وقت شده بود دخترك از سرما داشت مي لرزيد و كنارش اين بار مادر گريه كنون ....

- جون بابا بيا بريم تو بابا بياد ناراحت ميشه ببينه حرف منو گوش نداديا

دخترك از گوشه چشماي سياه و درشتش به مادرش نگاه كرد و تو اون بارون شديد اشك چشماش نمايان نمايان رو گونه هاش غلطيد و كنار لباش آروم گرفت.

رفت بالا و كنار بخاري كم سوي خونه كز كرد و سرش رو تو تنهايي زانوهاش گرفت و با اشكاش درد و دل كرد اما اونقدر دلش كوچيك بود كه صداش به گوش مادر مي رسيد...

- باباجون مگه نگفتي كه زود مياي ... مگه نگفتي دكتر فقط يه آمپول بزنه من بر مي گردم صبح تا  حالا دم خونه وايسادم يخ كردم نيومدي ... اگه بياي ديگه باهات حرف نمي زنم اصلا باهات قهرم ... و هق هق كنان كنار بخاري يواش يواش خوابش برد.

كمي بعد صداي مادر از اون طرف اتاق به گوش مي رسيد كه داشت گريه مي كرد... خدايا جالا چه طوري بهش بگم تو رو به دستاي قمر منير بني هاشم شفاش بده و ديگه گريه امونش رو بريد و خودش رو به درياي سجاده و تسبيج سپرد و همون جا خوابش برد.

- ماماني ... ماماني ... پاشو ديگه گشنمه

صداي زهرا كوچولو بود كه مادر رو از خواب بيدار كرد ساعت 9 شب بود و همه خونه به هم ريخته ... آخه فاطمه مادر زهرا چند روزي ميشه كه راحت نخوابيده بود.

چند روز ميشد كه بالا سر حاج احمد تا صبح بيدار بود و براي اينكه زهرا نفهمه اون رو فرستاده بودن خونه مادربزرگش اما اونقدر براي باباش بي تابي كرد كه مجبور شدن بيارنش خونه واسه همين فاطمه خانم از ديشب  تاحالا دل تو دلش نيست از حاجي هيچ خبري نداشت.

به هر زحمتي بود يه چيزي درست كرد و براي زهرا لقمه اي گرفت تا بخوره ... زهرا هم لقمه رو برداشت و راه افتاد به طرف بيرون ...

- كجا ميري مادر

- دارم ميرم دم در ببينم بابا مياد يا نه

- الهي قربونت برم بابات مياد ولي شايد دير وقت بياد دوست نداره دخترش دم در وايسه چون اصلا خوب نيست دختر دير وقت دم خونه وايسه زشته مادر

- خب آخه دلم خيلي براش گرفته اگه بابام امشب هم نياد من چي كار كنم؟

دخترك مثل يه گل پژمرده رفت و يه گوشه اتاق نمورشون نشست و لقمه اي كه مادر براش درست كرده بود كنار گذاشت و به يه گوشه اي زل زد.

فاطمه ديگه طاقت نياورد رفت جلو و دخترك زيباي خودش رو تو دامنش نشوند و اون موهاي صاف و مشكيش رو با پنجه هاش نوازش كرد ... دخترك كه دلم خيلي گرفته بود سرش رو به سينه مادر چسبوند و مثل ابر بهاري شروع به باريدن كرد...

همين موقع زنگ خونه رو زدن قبل از اينكه مادر از جاش بلند شه دخترك مثل يه تير از چله كمان در رفته باشه رفت و در رو باز كرد.

تو چارچوب در پدرش رو ديد كه هنوز داره سرفه مي كنه و تو يه چشم به هم زدن پريد بغل باباش كه الهي فدات شم هنوز سرماخوردگيت خوب نشده ... و عرقاي پيشوني بابا رو كه تو سرماي پاييزي رو پيشونيش نشسته بود با گوشه آستينش پاك كرد.

اون شب بازهم مامان تا صبح به خاطر سرفه هاي حاج  احمد نخوابيد اما دخترك مثل يه پرستوي خسته تو بغل باباش تا صبح خوابهاي خوب ديد ... اما هنوز نمي دونست كه بابا روزهاي آخر رو مي گذرونه

يا حق امام  حسن مجتبي عليه السلام پشتيبانتون


شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥
زخم نوشت

سلام به همه دوستان همراه كه فكر مي كنن (بايد مطمئن بشن) من بي معرفتم يا تنبل كه نمي نويسم و نميام سر بزنم كه صد البته حق دارن.

نمی خواستم هرگز این مطلب رو عنوان کنم ولی مجبور شدم که بگم شاید برای توجیه شاید هم برای اینکه بعضی از دوستان فکر نکنن من روسیاه خودم رو می گیرم یا ... ولی درهر صورت باور كنين كه نوشتن برام سخته چون خيلي وقته كه دارم دست و پا مي زنم ولي هنوز نتونستم مثل يه آدم حركت كنم شايد بهونه باشه اما واقعا مدتيه حتي نشستن هم برام سخت شده ... مثل هميشه اومدم بگم دعام كنين فكر كنم ...! بعدا كه بهتر شدم ميام و يه داستان مشتي براي دلم مي نويسم ... در هر صورت این رو هم بدونین همه شما که قدم رو چشمام می ذارین از چشمام بیشتر دوست دارم

يا حق امام حسن مجتبي عليه السلام پشتيبانتون


سه‌شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٥
چـــــــــــــــــــــــــرا....!؟
چرا همه فكر مي كنن بايد تند تند به روز كرد؟
چرا همه فكر مي كنن هركي تند تند به روز نكرد پس وبلاگش بده؟
چرا هميشه بايد براي ديگران نوشت؟
چرا نمي تونيم براي دلمون بنويسيم؟
چرا و چراهاي ديگه باعث شد من اين بار يه جور ديگه بنويسم ... البته از دوستاني كه هميشه سايه لطفشون رو وبلاگمه و بوي عطر وجودشون منو مست مي كنه متشكرم ... ولي شما رو به خدا بذارين از دلم بنويسم از وجودم چون اگه اينطوري نباشه به شهوت نوشتن گرفتار ميشم ... و در شهوت نوشتن شيطان هم دخيله اين رو قبول كنين كه براي من خيلي سخته از آدمهايي خدايي شهواني بنويسم... اما اين بار چي مي خوام بگم اگه كسي قلبش ضعيفه اين مطلب رو نخونه ...
نمي دونم چرا باهاش دوست شده بودم ولي يه چيزي تو وجودش بود كه منو به طرف خودش مي كشيد سعيد رو ميگم نمي شناسينش ... نه بابا! شوخي مي كنين اون رو همه مي شناسن ... گفت اگه بياين تو محل بگين سعيد پلنگ! ميارنتون دم خونمون...
آهان خب بگو سعيد پلنگ داداش... تو خيابون به اين گندگي پر از سعيده حالا بيا بريم ...
رفتيم و دم يه خونه خيلي خيلي قديمي ايستاديم ...
در زديم و بعد از حدود 10 دقيقه صداي ضعيف يه پيرزن از پشت در گفت: كيه؟
من هم كه كلي تعجب كرده بودم گفتم: مادر منزل سعيد آقا پلنگه؟!!!!!!!!!
جليك صداي درب بود كه با ناله اي عجيب از ته دلش باز شد و تو چارچوب اون وجود يه پيرزن با لبخندي تلخ نقاشي شد كه اي كاش هرگز اين اثر خدا رو نمي ديدم واقعا برام سخت بود... ميگين چرا الان براتون ميگم.
سعيد يكي از خفت بگيراي منطقه هاشمي تهران بود كه تو هيكل و گندگي چيزي از گنده هاي تو فيلما كم نداشت و تو هيبت و چهره چيزي از درآكولا... اما خب روزگار اون رو كشونده بود تو دانشگاه جبهه و جنگ و ازش يه آدم درست حسابي ساخته بود ولي حيف كه ديگه سعيد نمي تونست رو دوتا پاي خودش وايسه و الان بايد با به قول خودش پاي بنياد جانبازان (البته مثلا بنياد جانبازانا) وايسه و چقدر اين حقيقت براي من كه اونو مي شناختم سخت بود.
بگذريم اشكتون رو در نيارم ولي اون روز براي اين رفتيم پيش سعيد كه عيد ميلاد امير المومنين علي عليه السلام بود (درست مثل امروز كه دارم اين داستان رو مي نويسم) چي بگم براتون كه وقتي ما رو ديد دو تا پاهاي قرضيش رو انداخت طرف ما و گفت: ماست فروشا (فحشهاي منطقه اي) كجايين دلم براتون شده بود پوكه كلت (كنايه به تنگ شدن شديد) و من هم مثل هميشه گفتيم دادا ما كه باروتتيم (يعني خاك پاتيم) و زديم زير خنده ...
پير زن هم كه به دعواهاي ما عادت داشت خيلي عادي رفت دنبال چاي و پذيرايي (كه حقيقتش جز يه پارچ آب نبود)
راستي يادم بندازين از اين سعيد بيشتر براتون بگم چون خيلي ناز بود (خدا بيامرز)
... اما اون روز يادمه كه سعيد خيلي خنديد از دست مسخره بازيهاي من ولي يه جمله به من گفت كه دلم نيومد امروز براتون ننويسم و حالا هم مي نويسم شايد به درد همتون بخوره:
اون مي گفت هركي اميرالمومنين عليه السلام رو دوست داشته باشه حاضرم قسم بخورم كه شب ميلاد ارباب هرگز درد نمي كشه ... مي دونين چرا اين حرف رو مي زد آخه سعيد تو شب ميلاد حضرت علي عليه السلام چشمش رو از اين دنياي فاني بست.
يا حق امام حسن مجتبي عليه السلام پشتيبانتون

شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٥

وقتی چشماشو باز کرد انگار دنيا رو به من دادن اشک تو چشمام جمع شده بود خيلی سخت نفس می کشيد و به قول خودش داشت با عزرائيل رو بوسی می کرد.
از بس به دستاش آمپول زده بودن ديگه جايی برای سوراخ کردن نداشت همه جای دستش کبود شده بود و سوراخ سوراخ...
خیلی برام سخت بود وقتی داشت نفس می کشید و سینه ش خر خر می کرد ... عینهو آدمایی نفس می کشید که گلوشونو گرفته باشن...
یه کم اون ورتر کنار پنجره های بزرگ بیمارستان بقیه الله خانمش تسبیح به دست داشت صلوات می فرستاد و با چشماش ازش التماس می کرد اونو با فاطمه سادات تنها نذاره ... آخه اون بچه خیلی بابایی بود.!
... ای کاش همونجا زمین دهن باز می کرد و منو می بلعید خیلی برام سخت بود نگاههای سنگین اون زن زحمت کش که همه جوونیشو برای سید گذاشته بود... ای کاش اون روز ...
- عمو علی!
این صدای فاطمه سادات بود که رشته افکار منو پاره کرد ...
- جون عمو چی می خوای عزیزم ...
- عمو چرا بابام دیگه نمیاد من خیلی دلم واسش تنگ شده مامان همیشه میگه بابا رفته یه مسافرت طولانی ... عمو! تلفن نداره بهش زنگ بزنیم ...
- بغض داشت خفه م می کرد هر جور بود خودمو جمع و جور کردم و به فاطمه گفتم: می می می دونی چیه عمو ! بعضی ها هستن که بیشتر از ما باباتو دوست دارن واسه همین ...
دوئید وسط حرفم و با یه بغض شکننده گفت: هیش کی بابامو به اندازه من دوست نداره حتی خدا !
زبونم قفل شده بود نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم بی اختیار اشک از چشمام جاری شد تا خواستم رومو برگردونم دخترک که انگار تا حالا اشک چشمای یه مثلا مردو ندیده بود نشست روی زانوم و با آستینش اشکامو پاک کرد و صورتم رو بوسید و با شیرین زبونی مثال زدنیش گفت: گریه نکن عمو دیگه دعوات نمی کنم...
وقتی این حرفو زد دیگه دستاش دور گردنم بود و صورتش روی دوشم آروم گرفته بود و موهای بلندش ریخته بود روی سینه م ...
دستمو گذاشتم روی سرش و آروم آروم نوازشش کردم ... انگار یه عمره نخوابیده بود تو همون چند لحظه اول خوابش برد ...
مادرش اومد تو و گفت: علی آقا خدا رو شکر خوابید چند شبه منو کلافه کرده همه ش بهونه باباشو می گیره دیشب تا صبح نشسته بود جلوی طاقچه و داشت با عکس باباش حرف می زد.
زن بیچاره دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و صورتش رو برگردوند و تنها با تکون شونه هاش میشد فهمید که داره گریه می کنه بیچاره اونقدر بغضش رو غورت داده بود که پشتش خمیده بود ...
نمی دونم چرا این داستان رو نوشتم ولی اگه گوشه چشماتون ابری و نمناک شد یا اینکه بغض گلوتونو فشار داد یه فاتحه واسه همه شهدا، امام شهدا (ره) و گذشتگان خودتون یادتون نره

یا حق امام حسن مجتبی علیه السلام پشتیبانتون




پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥

بازهم بدشانسي

سلام به همه دوستانم نمي دونم شايد اينطور حرف زدن من رو تا حالا نشنيده باشين ولي مي خوام يه تغييري تو نوشتارم بدم از داستان در بيام و حرفاي دلم رو بزنم ببينين شايد اين جمله رو شنيده باشين كه خوشبختي مثل يه توپ مي مونه وقتي بهمون نزديك ميشه به اون لگد مي زنيم و وقتي ازمون دور ميشه دنبالش مي دويم خب اين خصلت ما آدمهاست همه خوبيها وقتي بهمون نزديك ميشن ازشون فراري هستيم ولي وقتي ازمون دور ميشن دنبالشون مي دويم؛ اميدوارم يه روز بياد كه آدم شيم...
اين مطلب رو نوشتم و معذرت خواهي مي كنم از دوستانم نمي دونم چرا نمي تونم وبلاگم رو خودم ببينم ولي فقط مي تونم تو قالب سازي بيام اميدوارم با اين پست مشكلم حل شه اگه نشد حتما يه فكري براش مي كنم ...
باور كنين همه شما كه برام پيام ميذارين دوست دارم حتي اونهايي كه منو دوست ندارن و به من خرده مي گيرن...


[ خانه | آرشيو | پست الکترونيک ]